السيد محمد حسين الطهراني
67
معاد شناسى (فارسى)
گر بخواند به خويشم فقيرم * ور براند ز پيشم حقيرم گر بگويد اميرم اميرم * ور بگويد بميرم بميرم بنده حكم و تسخير رأيم * از عدم حرفِ هستى نشايد دعوى كبر و مستى نشايد * خاك را جز كه پستى نشايد از فنا خود پرستى نشايد * من فنا من فنا من فنايم بندهام ره به جائى ندارم * عقل و تدبير و رائى ندارم در سر از خود هوائى ندارم * ره به دولت سرائى ندارم در گه دوست دولت سرايم * بندهام با دو صد عيب و علّت عجز و خوارىّ و زارىّ و ذلّت * با همه شرمسارىّ و خجلت اى خداوند اقبال و دولت * نيست جز بر درت التجايم من اگر با تو همراه باشم * از دل خويش آگاه باشم در ره بندگى شاه باشم * در صف كانَ لِلّه باشم تو مرائى اگر من ترايم * اى غمت مايه شادمانى ياد روى تو روز جوانى * وصل تو دولت جاودانى تار زلف تو سبعُ المَثانى * لعلِ دلجويت آب بقايم « 1 »
--> ( 1 ) « ديوان حبيب » از مرحوم آية الله حاج ميرزا حبيب الله خراسانى ، ص 54 به بعد ؛ اين اشعار منتخبى از اشعار اوست .